تبليغاتX
من و علی کوچولو

من و علی کوچولو

تو بزرگترین هدیه خدا به من هستی بمون کنارم تا ابد

عکس های آتلیه

 

اینم از عکسای آتلیه مون که قول داده بودم .هرکی رمز خواست بگه تا واسش بفرستم.

پست بعد هم با عکسای عید میام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:31  توسط جوجوهه  | 

اولین پست سال 91

 

سلام دوست جونیا

با تاخیر سال نو همگی مبارک باشه .انشالله سال جدید واسه همتون پر از موفقیت و شادی باشه

ما 12 برگشتیم بندرعباس .عید امسال خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی کیف کردیم .بزارید بطور خلاصه از اولش بگم.

26 اسفند که از9 صبح رفتیم آرایشگاه واسه رنگ کردن موهام که تا ساعت 4طول کشید و حسابی ضعف کرده بودم اما می ارزید چون خیلی خوب شده بود دیگه بعدش علی کوچولو اومد دنبالمو رفتیم خونه مادر شوهر واسه خداحافظی.آخه 3 فروردین مامان .بابا.خواهر و داماد و مادر بزرگ علی کوچولو عازم مکه بودن دیگه از اونا خداحافظی کردیمو رفتیم خونه مامانم اینا تا از اونا هم خداحافظی کنیم .ما بلیط قطار داشتیم مامانم اینا هم با ماشین خودشون اومدن.

خلاصه 27 ساعت 2 رفتیم راه آهن و ساعت 4 حرکت کردیم اما 24 ساعت تو راه بودیم و حسابی حالمون گرفته شد.تا برسیم تهران و ماشینمونو تحویل بگیریمو و از شهر خارج بشیم شد ساعت 7 .خلاصه به سمت انزلی حرکت کردیم و حسابی برف دیدیم (ما هم که ندید بدید) کلی جاده ها شلوغ بودن و بارش برف هم حسابی ترافیکو سنگین کرده بود .ساعت 12 شب انزلی بودیمو و از خستگی در حال مرگ.

سال تحویل هم همگی سر خاک مادربزرگم بودیم و سال و اونجا تحویل کردیم و  حسابی مسخره بازی در آوردیم .از اونجا هم رفتیم مستقیم آرایشگاه چون ساعت 7 عروسی دختر عمم بود.خلاصه از عروسی بگم واستون که واقعا محشر بود.به عمرم عروسی به این باکلاسی و توپی ندیده بودم.اینقدر با علی کوچولو رقصیده بودیمو ان وسطا بالا پایین میپریدیم که دیگه پاهام در حال انفجار بودن .

روز بعد هم به عید دیدنی خونه خاله هام گذشت و البته هر شب هم تا دیر وقت با بچه ها میرفتیم بیرون و بلوار انزلی و قلیون میکشیدیم. یه روزم با علی کوچولو رفتیم لاهیجان  و تله کابین سوار شدیم و بعدش رفتیم بام سبز و شیطان کوه و جای همگی خالی یه بارون قشنگی هم میبارید که خیلی حال داد.

یه روزم رفتیم آستانه اشرفیه 35 نفر بودیم  به صرف دار کباب ( کباب متری) وای اگه بدونید چه باحال بود.همونجا بهتون گوشتو میدادن با سیخای 1.30 متری خودت باید گوشتارو تیکه میکردی و سیخ میزدی و کباب میکردی .با برنج کته و اشپل ماهی و مغز گردو و زیتون  به به  ...حسابی روشن شدیم.

این وسطا هم کم و بیش عید دیدنی و پاگشا دعوت میشدیم و کادو بارونمون کردن (البته نقدی)

8 فروردین که با علی کوچولو رفتیم مرداب انزلی و یه قایق کرایه کردیم و زدیم تو مرداب و جزیره گل لاله البته گل لاله هاش یا همون نیلوفر آبیهاش تو تابستون در میان .اما خیلی طبیعتش بکر و باحال بود .

9 فروردین هم مراسم چهلم داییم بود که یه بزرگداشت واسش گرفته بودنو و کلی از شعراشو میخوندنو واسش دست میزدن.از یه طرف مامانم و خاله هام داشتن خودشونو از گریه میکشتن از یه طرفم دوستای داییم شعر میخوندنو دست میزدن .داستانی داشتیم واسه خودمون

روز 10 فروردین هم دختر عمم یه مهمونی بخاطر ما داد و کلی مهمون دعوت کرد و حسابی واسمون سنگ تموم گذاشت (رودابه جونم دستت درد نکنه عزیزم)

11فرودین هم ساعت 5 صبح دیگه چمدونامونو جمع کردیمو راه افتادیم به سمت تهران چون ساعت 12 بلیط داشتیم .ساعت 10 تهران بودیمو و ماشینو تحویل دادیم  بازم موقع برگشت 24 ساعت تو راه بودیم دیگه جدو آبادم اومد جلوی چشمم از خستیگی.

12 رسیدیم خونه و دیدم خونه مثل دسته گلم شده پر از خاک و گل. کلی گریه کردم ار حرصم.اخه ما نبودیم طوفان خاک و شن شده بود .خلاصه 13 بد رهم تو خونه بودیم در جوار همسر عزیزم که مثل حسابی کمکم کرد و آشپز خونه رو از او سقف واسم تمیز کرد تا پایین و فرشارو واسم شامپو فرش کشید (مرسی گلم)

14 هم که به سلامتی بعد از کلی بخور و بخواب اومدیم سرکار و حسابی سرمون شلوغه.17 هم مامان بابا.... علی کوچولو از مکه برگشتن و ساعت 3 صبح مارو کشوندن فرودگاه  که تا برسیم خونه شد ساعت 6 صبح.

این روزا هم در حال مهمون داری هستم .هی این میاد اون میره .چون ما عید نبودیم دیگه...

خلاصه عید امسال که به ما حسابی خوش گذشت امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه و سال جدید رو با یه روحیه خوب شروع کنیم.

کلی عکس واسه گذاشتن دارم اما سایت درست و حسابی نیست واسه آپلود کردن . حالا سر فرصت واستون عکسامو میزارم + عکسای عروسیمون.

پس فعلا بای.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 9:29  توسط جوجوهه  | 

آخرین پست سال 90

 

با کلی شرمندگی الان یه جوجوهه بی معرفت و خجالت زده در خدمت شماست.

اومدم بگم من زنده ام فقط این مدت خیلی مشغول بودم و کلی اتفاق واسمون افتاد.حسابی دلم واسه

دوستام تنگ شده بود اما وقت سر خاروندن نداشتم

از اواخر دی ماه داییم مریض شده بود ( ۳ سال بود سرطان ریه داشت دیگه این اواخر عملا تو جا افتاده بود )مامانم هم یک ماه تمام رفته بود انزلی پیش برادرش .من و علی کوچولو هم در خونمون رو تخته کردیم و تو خونه مامانم اینا مستقر شدیم و دربست در حال سرویس دهی به پدر و خواهر گرامی بودیم.

بلاخره داییم نتونست مقاومت کنه و فوت کرد .ما هم راهی انزلی شدیم تا تو مراسم بزرگداشت داییم شرکت کنیم وای چه مراسمی آدم حیرت میکرد چقدر فیلمبردار و خبرنگار و ...

آخه داییم هم شاعر بود هم ترانه سرا هم محقق هم ... با یه سرچ کوچولو به اسم اباذر غلامی تو گوگل میتونید در باره خودش و کتاباش اطلاعات بدست بیارید.خلاصه کلی ناراحت شدیم به خاطر از دست دادنش و تازه فهمیدیم چه کارایی انجام داده که ما نمیدونستیم.خدا رحمتش کنه.

تو این مدت کلی مناسبت داشتیم مثل سلگرد عقد .ولنتاین و نامزدی و از همه مهمتر تولدم که بیچاره علی کوچولو کلی واسم سنگ تموم گذاشت و منو شرمنده محبتای خودش کرد حالا انشالله به وقتش عکساشو واستون میزارم .

عکسای عروسیمون هم آماده شد که واقعاقشنگ شدن .خودم که کلی ذوق میکنم نگاشون میکنم .

سال ۹۰ هم با همه خوبی و بدیهاش داره تموم میشه .جدا از فوت داییم سال بدی نبود.

تو سال ۹۰ ازدواج کردیم و مستقل شدیم.

تو خونه جدید خودمون طعم یه زندگی جدید رو چشیدم.

از لحاظ کاری هم من هم علی کوچولو کلی پیشرفت داشتیم.

از لحاظ مالی خدارو شکر خیلی بهتر شدیم و در حد خوبی قرار داریم.

خیلی خوب آدما رو شناختم و فهمیدم که دوروبریام همشون اونطوریکه نشون میدن نیستن.

خلاصه سال خوبی بود ولی خیلی زود داره تموم میشه.ما ۲۷ بلیط داریم واسه انزلی و تا ۱۴ نیستیم .دختر عمم از انگلیس و دختر عموم از استرالیا اومدن و قرار حسابی تو عید بترکونیم.۱ فروردین هم عروسی دختر عممه که امیدوارم بهمون خوش بگذره.

۲۶ هم نوبت گرفتم واسه کوتاهی و رنگ موهام که میخوام استخونی شون کنم  کلی خوشکل بشم.

دوستای گلم امیدوارم سال جدید واسه همتون سال خوب و پرباری باشه .بدور از هر غصه و مشکلی و همتون به آرزوهاتون برسید البته موقع سال تحویل من رو هم زیاد دعا کنید.

خیلی خیلی دوستون دارم .پیشاپیش عیدتون مبارک و انشالله سال خوبی داشته باشید.

پس تا بعد تعطیلات خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:52  توسط جوجوهه  | 

بخور و بخواب

 

سلام به دوستای گل خودم.وای اینقدر حرف دارم واستون که نگو اما ...

چند روز پیش داشتم تراس رو میشستم که پام  لیز خورد با کمر خوردم زمین .وای چه مصیبتی شد این زمین خوردن واسه من.نمیتونم از جام تکون بخورم .کلی عکس و آزمایش و دارو و آمپول زدم تا دردم ساکت بشه.

مهره های کمرم ضربه دیده دکتر بهم استراحت مطلق داده ...چند روز خونه مامانم اینا بودم بیچاره همش مراقب من بود .به زور بهم غذا میداد . دو سه روز موندم و اومدم خونه خودمون .بیچاره علی کوچولو از صبح میخواد بره واسم صبحونه میزاره .زود میاد نهارو آماده میکنه .اووووووو کلی دارم حال میکنم واسه خودم.دکتر گفته باید رو زمین بخوابم .علی کوچولو جلوی تلویزیون واسم دوتا ملافه نازک پهن کرده تا همونجا دراز بکشم . خلاصه فعلا در استراحت بسر میبرم.

 

دعا کنید زودتر خوب خوب بشم و به خونه زندگیم برسم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:51  توسط جوجوهه  | 

اوضاع کیشمیشی ما

سلام به همگی

شرمنده من خیلی وقته که نیومدم ...خیلی سرم شلوغه با اینکه ۲ ماه از عروسیمون میگذره ولی بازم کارام رو غلتک نیوفتاده  از صبح تا شب در حال بدو بدو هستم

صبحا ساعت ۷.۳۰ با علی کوچولو بیدارمیشیم و میریم سرکار ....محل کارمون ۵ دقیقه با هم فاصله داره ظهرا هم ساعت ۲ باهم برمیگردیم خونه و یه نهار هول هولکی میخوریم و علی کوچولو باز ساعت ۴ میره سرکار تا ۸.۳۰ شب ... منم تا ۵ یکم استراحت میکنم و کارامو شروع میکنم .هم باید شام درست کنم هم نهار روز بعدمونو واسه همین خیلی سرم شلوغه .خونمون هم که خیلی بزرگه و کلا سرامیکه منم حساس هر روز باید جارو و طی بکشم دیگه خسته شدم از بس موهای کوچولو ی علی کوچولو میریزه زمین شبا تا ۱۲ یه ریز در حال بشور بساب هستم ...وای خدا وکیلی خیلی سخته .

حالا بین این روزا بیرون رفتنا و مهمونی و خرید و گردش هم سرجاشه ...فقط جفتمون کمبود خواب داریم که اسیرمون کرده  ...تو شرکت هم که یه قرار داد بزرگ با یه شرکت جدید بستیم که حسابی سرمون شلوغ شده واسه همینه که دیر به دیر میام.

دعا کنید که زودتر اوضاع روبراه بشه و فشار این کارا هم کمتر بشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:37  توسط جوجوهه  | 

عکس

 

اینم یه چند تا عکس از عروسیمون.

فعلا اینارو داشته باشید تا بعد.

 

پ ن : مریم از سمنان " عزیزم من شمارتو گم کردم اگه ممکنه یه بار دیگه تو خصوصی واسم بزار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:13  توسط جوجوهه  | 

ماجرای عروسی 2

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:2  توسط جوجوهه  | 

ماجرای عروسی 1

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:8  توسط جوجوهه  | 

عروس خانوم وارد میشود

سلام به دوستای خوشگل خودم

من بالاخره برگشتم...عروس شدم رفت پی کارش

اینقدر سرم شلوغه که حد نداره ...عروسی خیلی خوب بود خیلی خیلی خوش گذشت

انشالله سر وقت میام واستون تعریف میکنم همه چیزو

عکسارو هم میزارم...بابت تبریکاتون خیلی ممنون .سر فرصت به همگیتون سر میزنم

فعلا.بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 10:34  توسط جوجوهه 

روزهای پر استرس

 

سلام سلام

امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه ....دلم خیلی تنگ شده بود واسه اینجا اما اینقدر سرم شلوغه که حد نداره .

مرسی که بهم انرژی مثبت دادین.کلی روحیه گرفتم و به امید خدا کارامون سرو سامون گرفت...

خونمو تمیز کزدمو و درحال چیدن جهازم هستیم ...از اونجایی که دیگه جا نداریم هر چی میخریم مستقیم میبریم خونه خودمون و مستقرش میکنیم.دیروز مبلامو آوردن که خیلی شیک شده خداییش.

چرم مشکی با بالشتای طوسی .خیلی ساده و قشنگه .میز نهار خوریم هم امروز میارن و دیگه تموم .

آشپزخونه رو هم با مامانو خواهرم چیدیم و تکمیل شد ه فقط مونده یخچال و LCD (این دوتا تیکه رو قرار بود بابای علی کوچولو بخره که خیلی شیک زد زیرش و گفت پول ندارم حالا خود علی کوچولو قرار شده طی ۲-۳روز آینده بخره اینارو)

اتاق خواب خودمون هم که آمادست و سرویس خواب و پا تختی و میز آرایش رو هم گذاشتیم سر جاش.

اون یکی اتاق هم یه تخت یه نفره واسه مهمون گذاشتیم و کلی هم جک و جونور از در و دیواراش آویزون کردیم.

پرده های خونه هم دوخته شده که فقط مونده تا روز آخر نصبشون کنیم.در کل خونه کاراش تمومه یه سری ریزه کاریاش مونده...

از کارای خودمونم که چمدونامون رو خریدیم و خریدای عروس و دوماد هم انجام شده .سرویسم رو هم خریدیم که قسم خوردم تا آخر عمر ازش استفاده نکنم

آرایشگاه و آتلیه و لباس وخنچه رزرو شدن و الان تو مرحله کارای پاک سازی و آبرسانی و از این جور کارا هستم.۲۴ هم باید برم واسه رنگ موهام که میخوام روشنشون کنم.

از ۲۰هم یه عالمه مهمون از انزلی واسمون میاد واسه علی کوچولو اینا هم همینطور از مشهد.اما کلی خوش میگذره با دختر عمه هاودختر عموها و دختر خاله و پسرا .هر شب بزن و بکوب داریم دیگه.

فقط دعا کنید این چند روز هم به خوبی خوشی و بدور از دعوا مرافعه بگذره.خیلی دوستون دارم...

بای.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:6  توسط جوجوهه  |